و من كتاب له (علیهالسلام) إلى أهل مصر لما ولى عليهم الأشتر:
«مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیهالسلام) إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْه».
ترجمهها
«از طرف بنده خدا، علی اميرالمؤمنين (علیهالسلام) به گروهی که در راه خشنودی خدا به خشم آمدند و اين در حالی و در زمانی بود که در زمين خدا به معصيت او پرداخته شده و حق خدا (در اطاعت از فرمانهای او) از ميان برده شده و درنتيجه آن، ظلم و جور، سراپرده خود را بر نيکوکار و زشتکار و مقيم و مسافر، برپا کرده بود، نه وضعی شايسته و نيکو وجود داشت تا بتوان در پناه آن آرامش يافت و نه از کاری منکر و زشت جلوگيری و نهی میشد».
(نهج البلاغه، ترجمه فقیهی، ص555)
«از بندۀ خدا، علی امیرمؤمنان (علیهالسلام)، به مردمی که برای خدا به خشم آمدند آنگاه که خداوند در زمیناش نافرمانی شد و حقش پایمال گردید، از این رو ستم بر سر نیکوکار و بدکردار، و مقیم و مسافر خیمه زد، نه کار نیکی ماند که در پناهش بیاسایند و نه کار زشتی بود که از آن دست بازدارند».
(نهج البلاغه، ترجمه حسین استاد ولی، صص410 و 411)
خصوصیات اخلاقی مالکاشتر
«نامهای از بندۀ خدا، علی امیرالمؤمنان (علیهالسلام) برای خدا به خشم آمدند، آن هنگام که دیدند خدا در زمین نافرمانی میشود و حق او را ضایع کردند که جور و ستم خیمه خود را بر سر نیکوکار و بد کار ، مقیم و مسافر بر افراشته؛ نه معروفی مانده که در پناه آن آرامش یابند و نه از منکر جلوگیری میشود».
(نهج البلاغه ترجمه روان با شرح واژگان، ابوالفضل بهرامپور، صص588 و 589)
(آنان را ستوده و به پيروى از او امر فرموده، وقتى كه امام (عليهالسلام) مالك اشتر را بهجاى محمد ابن ابى بكر روانه مصر نمود و اين نامه را نوشت اهل مصر دو دسته بودند، دستهاى هوادار عثمان و معاويه كه با محمد مخالفت مىنمودند و دستۀ بيشترى دوستان اميرالمؤمنين (عليهالسلام) بوده كه در كشتن عثمان كوشش نموده بودند، و نامه حضرت خطاب به ايشان است.)
«اين نامه از بنده خدا على اميرالمؤمنين (عليهالسلام) است بهسوى گروهى كه براى خدا به خشم آمدند هنگاميكه در زمين او معصيت و نافرمانى كردند و حق او را بردند (از امر و فرمانش پيروى ننمودند)، پس ستم سراپرده بر سر نكوكار و بدكار و ساكن و مسافر زد و (مردم بهطورى برخلاف آنچه خدا و رسول (صلیاللهعلیهوآله) فرموده بودند رفتار مىنمودند كه) معروف و كار شايستهاى نبود كه از توجه به آن آسودگى رو نمايد و نه منكر و زشتى كه از آن جلوگيرى شود (خلاصه در زمان عثمان معروف ترك و منكر متداول بود و از اين سخنان بيزارى از رفتار عثمان و اطرافيان و كار گردانانش هويدا است، ولى دليل نيست كه امام (عليهالسلام) راضى به كشته شدن عثمان بوده و از اين جهت اهل مصر را ستوده باشد چون در كشتن او كمك نموده به مدينه آمده بودند، بلكه آنان را از جهت اينكه در صدد نهى از منكر برآمده بودند ستوده است)».
(ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ج5، صص952 و 953)
شروح
ستايش از مصر و مصريان
«اين نامهاى است از بنده خدا اميرمؤمنان على (عليهالسلام) به مردمانى كه براى رضاى خدا خشمگين شدند، آنگاه كه خدا نافرمانى شد و حق او بهسبب عمل نشدن به اوامر و نواهىاش پامال و ضايع گرديد. اين سخن اشاره به خشم مصريانى بود كه به مدينه آمده و از عثمان خواستند تا اوضاع مملكت را اصلاح و ظلم را از بندگان خدا دفع كند، كه با عثمان داستان طولانى دارند و در تاريخ ذكر شده است. لذا حضرت (عليهالسلام) مىفرمايد مصريان براى خدا به خشم آمدند.
گلايه از روزگار
ستم و ستمگرى بر سر نيكوكار و تبهكار و مسافر و مقيم، خيمه زده و سايه افكنده است؛ زيرا حق هيچكس ادا نمىشود. نه كار پسنديدهاى انجام مىشود تا مردم بدان دل آرام كنند و در سايه اجراى آن بياسايند و نه كسى از هيچ عمل منكر و نكوهيدهاى باز مىايستد».
(ترجمۀ توضيح نهج البلاغه، آیتالله سید محمد شیرازی، ج4، ص137)
«تصويرى است از نامه و توصيف از اهل مصر كه بهخاطر خدا مطابق فطرتشان خشمگين شدهاند و اشاره به مخالفت آنان با بدعتهايى است كه به عثمان نسبت داده شده و بدان جهت آنها خشمگين به مدينه آمدند كه مبادا حدود الهى تعطيل شود. اگر كسى بگويد كه بنابراين امام (علیهالسلام) راضى به قتل عثمان بوده است، زيرا او قاتلان عثمان را براى آمدن به مدينه بهمنظور قتل عثمان، ستايش كرده است.
پاسخ اين است كه چنين اشكالى وارد نيست، زيرا ممكن است آمدن آنها به مدينه تنها براى اعتراض به عثمان بوده باشد، نه براى كشتن او، بنابراين ستايش امام (علیهالسلام) از ايشان بهخاطر اعتراض كه آن اعتراضى بهجا و قابل ستايش بوده است، اما قاتلان عثمان و كسانىكه او را در خانه محاصره كردند،- كه گروه كوچكى بودند- شايد در آن ميان از مردم مصر جز اندكى نبودند و در سخن امام (علیهالسلام) چيزى كه مشعر بر مدح قاتلان عثمان باشد وجود ندارد.
كلمه «سرادق» را براى ظلمى كه فراگير نيك و بد و حاضر و مسافر مىباشد، استعاره آورده است، همچون چادرى كه در برگيرنده اهل چادر است، امام (علیهالسلام) در سخنان خود معروف و منكر را در مقابل هم آورده، و مقصود نفى منكر نبوده است، بلكه مقصود امام (علیهالسلام) نفى خوددارى از منكر مىباشد».
(ترجمۀ شرح نهج البلاغه، ابن میثم، ج5، صص134 و 135)
زمانیکه عثمان به خلافت رسید، ابنابیسرح، که از خویشانش بود، را به ولایت مصر گمارد و به او فرمان داد از شیوۀ او پیروی کند. ابنابیسرح، هیچ پروایی در مخالفت حق نداشت، معروف را ترک میکرد و هر منکری را مرتکب میشد. این وضعیت بر گروهی از اهل مصر، که از محبان و دوستداران امیرمؤمنان (علیهالسلام) بودند، گران آمد، از این رو به امیرمؤمنان (علیهالسلام) نامهای نگاشتند. این نامه، پاسخ حضرت، به نامۀ اهل مصر است. در این نامه حضرت (علیهالسلام) کار آنها را ستوده و اوضاع آن زمان را بهتصویر میکشند.
«فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ؛ به سبب نافرمانی خدا، ستم بر همۀ مردم گسترانده شد». «سُرَادِق» اسم است از ریشۀ «سردق»؛ بهمعنای سایهبان وسیعی که افراد زیادی را فرا میگیرد.
«وظیفه»[1] و «مسئولیت»[2] دو گزارۀ متفاوتند. «وظیفه» کاری است که همۀ افراد موظف به انجام یا ترک آن هستند؛ ولی «مسئولیت» کاری است که بعضی از افراد موظف به انجام آن هستند. درارتباط با خدا و بندگان، «وظیفه» کارهایی است که خدا به همۀ افراد سپرده است؛ همچون انجام واجبات و ترک محرمات؛ اما «مسئولیت» کارهایی است که خدا به بعضی از بندگانش واگذار میکند؛ مثل مسئولیت فرمانروا در برابر شهروندان. حکمرانی در برابر توده مردم، پست امانتی است که بر عهدۀ شخص مسئول، قرار میگیرد و در برابر این پست، مسئولیتهایی در بعد فردی و اجتماعی بر دوش او قرار میگیرد. در نتیجه کمکاری و کوتاهی در انجام نقشها و مسئولیتها، غم، همچون سراپردهای، سایه خود را بر مردم میگسترد.
عبارت حضرت (علیهالسلام) را میتوان به دوگونه معنا کرد، که چون عثمان و والیان او در مناطق مختلف، به وظایف خود در بعد فردی و اجتماعی عمل ننمودند و پرهیزکاری را پیشۀ خود قرار ندادند، رنج و سختی بر همۀ مردم سایه افکند و ظلم حاکم و والیان او، همه را فرا گرفت؛ تاجاییکه دیگر کسی قادر به گرفتن حق خود نبود؛ به ویژه اهل مصر که از پلیدترین و بیرحمترین افراد، فردی همچون ابنابیسرح، والی آنها بود. تنها درباریان و نزدیکان حاکم از این امر مستثنا بودند که همچنان به عیش و نوش خود میپرداختند.
معنای دیگری که میتوان از این عبارت برداشت کرد، آن است که به دلیل فراگیر شدن ظلم، هرکسی به دیگری ظلم میکرد. درحالیکه وظیفۀ شهروندان آن است که در برابر ستم فرمانروایان سکوت نکنند، بلکه آنان از منکر بازدارند؛ و خود نیز به ظلم و ستم آلوده نگردند. محنت و رنج اضافه بر مردم، سایر موجودات را در بر گرفته بود؛ شاید ازهمینروی است که امام (علیهالسلام) به واژه سرادق اشاره دارند؛ یعنی چادری که تعداد افراد زیاد را دربر میگیرد. شاید بتوان از استعمال واژه «الظَّاعِن» اینگونه گفت که اگر کسی، برای گرفتن حقش، به دورترین مکانها میرفت باز نمیتوانست، آن رابستاند؛ چون ظلم و ستم به آنجا نیز سرایت کرده بود.
«فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْه؛ نه کار نیکی ماند که در پناهش بیاسایند و نه کار زشتی بود که از آن دست بازدارند». «معروف» از ریشۀ «عرف»؛ یعنی کاریکه فرد خوبی آن را میداند و با اجرای آن، آرام میگردد. «يُسْتَرَاحُ» از ریشۀ «روح» یعنی زندگی فرد با انجام کاری درست، از رنج و سختی نجات یابد و به شادی و سرور رسد. «مُنْكَرٌ» از ریشۀ «نکر» بهمعنای کاری که فرد بدی آن را با عقل یا شرع میداند و با ارتکاب آن، نگران میشود.
در نتیجۀ عمل نکردن به فرامین الهی، جامعۀ آن روز مصر بهم ریخت و با فراگیر شدن ظلم و ستم در همهجا، دیگر مردم روی آسایش و راحتی را ندیدند؛ چرا که کار نیک آرامش بخش و کار بد اضطرابآور است.
سخن دیگری با همین مضمون از مولی الموحدین علی (علیهالسلام) نقل شده است: با اصلاح متقابل رفتار بین حاکم و رعیت[3] است که احکام الهی بین مردم بهپا میشود و زندگی مردم زیبا میگردد؛ در غیر این صورت، احکام الهی اجرا نگشته و درد و بیماری، بینشان زیاد میشود.[4]
شایان ذکر است که گسترش ظلم در جامعه و رنج و سختی کشیدن مردم، عدالت خدا را زیر سؤال نمیبرد؛ زیرا خدا به انسان اختیار و قدرت انتخاب داده و میتواند حاکم مطلوب را برگزیند، اگر تغییر ساختار جامعه و حاکمیت، برای شهروند مظلوم مقدور نبود، قرار گرفتن در چنین شرایطی از سویی عاملی برای امتحان؛ و از سوی دیگر بستری برای رشد آنان است؛ همانطورکه محبان و شیعیان مصری در این بستر قرار گرفتند و با کامیابی در این آزمون، زمینۀ رشد و ترقی آنان فراهم گردید.
واژه شناسی
واژه کاوی
تفاوت «معرفت» و «علم»:
«معرفت» اخص از «علم» است؛ یعنی هر معرفتی علم است؛ اما هر علمی معرفت نیست. «معرفت» بهمعنای علمی است که با آن میتوان، حق را از باطل تمییز داد؛ اما «علم» این معنا را در بر ندارد و بهمعنای مطلق دانستن است.[11]
تفاوت «راحه» و «لذت»:
شخص تشنه اگر زود آب بنوشد، از نوشیدن آب لذت میبرد؛ اما در صورتی که پس از مدتی آب بنوشد، علاوه بر لذت بردن، احساس راحتی هم میکند، که این حالت فقط در صورت تشنگی زیاد، قابل درک است.[17]
عبارت «فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْه» بهاین معناست که در آن زمان معروفی در سطح جامعه اجرا نمیشد که مردم در سایه آن، مرفه باشند و آرامش نسبی را کسب کنند و کسی هم نبود که مانع انجام کار منکر شود تا جامعه از پراکندگی نجات یابد.
نکتهها و پیامها
1. عمل بندگان درصورتی مورد رضایت الهی قرار میگیرد که فقط برای خدا باشد. (ِللَّهِ)
2. اطاعت از والی تا جایی است که بر مبنای کتاب و سنت حکم کند.
3. شخص باید در برابر ظالم، عملکرد صحیح داشته باشد. (عُصِيَ فِي أَرْضِهِ)
4. یکی از مکانیزمهای دفاعی بدن، خشم است. فرد توسط این نیرو، توانش مضاعف گردیده و میتواند چند برابر قبل از منافعش، دفاع کند. به کارگیری این نیرو فقط در حالتی پسندیده است که رنگ خدایی بهخود بگیرد، همچون خشمِ حضرت موسی به هنگام انحراف قوم خویش. (غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ)
5. همیشه سکوت و مدارا در برابر ظالم مناسب نیست؛ بلکه گاه باید عکسالعمل متفاوت انجام گیرد.
6. یکی از حقوق الهی بر بندگان، فرمانبرداری از دستورات خداست. (حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ)
7. با سوء عملکرد یک حاکم، زندگی مردم دستخوش تغییر قرار میگیرد. (حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ)
8. آرامش حقیقی در گرو عمل به دستورات الهی است. (فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ)
9. شایسته است انسان در همه حال به معصومین (علیهمالسلام) متوسل شود.
[1]- Task
[2]- Responsibility
[3]- یعنی والی حق رعیت را به آنها دهد و از آن طرف رعیت حق والی را دهند.
[4]- برگرفته از نهج البلاغه، خطبه216.
[5]- ترجمۀ توضیح نهجالبلاغه، آیت الله سیدمحمد شیرازی، ج4، ص137.
[6]- نهج البلاغه ترجمه روان با شرح واژگان، ابوالفضل بهرامپور، ص588.
[7]- کلید گشایش نهج البلاغه، ص549.
[8]- نهج البلاغه ترجمه روان با شرح واژگان، ابوالفضل بهرامپور، ص588.
[9]- کلید گشایش نهج البلاغه، ص772.
[10]- التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج8، صص 118-120.
[11]- برداشتی از الفروق فی اللغه، ص17.
[12]- برداشتی از التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج4، ص270.
[13]- برداشتی از الطراز الأول و الكناز لما عليه من لغه العرب المعول، ج4، ص326.
[14]- فرهنگ ابجدی، صص56 و 57.
[15]- شمس العلوم، ج4، ص2671.
[16]- لیث یهنقل از تهذیب اللغه، ج5، ص140.
[17]- الفروق فی اللغه، ص115.
[18]- قاموس القرآن، ج7، ص109.
[19]- فرهنگ ابجدی، صص873 و 874.
[20]- برداشتی از التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج12، ص267.
[21]- تاج العروس، ج7، ص558.
[22]- برداشتی از معجم المقاييس اللغه، ج5، ص476.
اضف تعليق