حکمت ها

حکمت صد و هشتم فراز اول

وَ قَالَ (علیه السلام):

«لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ ذَلِكَ الْقَلْبُ وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا».


ترجمه‌ها

- ترجمه نهج البلاغه (فقیهی)
«هر آينه و به تحقيق، پاره گوشتى که به رگهاى بدن اين انسان آويخته، آن پاره گوشت عجيبترين چيزى است که در او (يعنى انسان) يافته مى‌شود و آن، قلب است که ريشه‌هايى از حکمت و فضايل اخلاقى و نيز چيزهايى که مخالف حکمت و فضايل اخلاقى است يعنى اخلاق رذيله، در آن وجود دارد».

(نهج البلاغه، ترجمه فقیهی، ص675)
- ترجمه نهج البلاغه (استاد ولی)
«به رگ‌های درونی این انسان پاره گوشتی آویخته که از شگفت ترین اعضای اوست و آن قلب است. زیرا که آن را مایه‌هایی از حکمت و موادی از ضد و خلاف آن است».

(نهج‌البلاغه، ترجمه حسین‌استاد ولی، ص487)
- ترجمه نهج البلاغه (بهرام پور)
عجایب روحی انسان:

«در سینه به رگ های درونی انسان پاره گوشتی آویخته که عجیب ترین عضو وجود درونی اوست و آن قلب است که مایه‌هایی از حکمت و چیزهایی ضد حکمت در آن جمع شده است».

(نهج البلاغه ترجمه روان‌با‌شرح واژگان، ابوالفضل بهرام پور، ص702)
- ترجمه نهج البلاغه (فیض الاسلام)
در باره قلب فرموده است:

«برگى از (رگهاى) اين انسان پاره گوشتى آويخته شده كه آن شگفترين چيزى است كه در او است و آن قلب است كه براى آن اوصاف پسنديده و صفات ناپسنديده‏اى است بر خلاف آنها».

(ترجمه‏وشرح‏نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، ج6، ص1136)

شروح

- ترجمۀ توضيح نهج البلاغه (آیت الله شیرازی)
«به رگى از [رگهاى] انسان پاره‏گوشتى آويخته شده كه شگفت‏ترين عضو وى محسوب مى‏گردد، كه آن قلب است، زيرا موادى از حكمت و اضدادِ آن در قلب فراهم آمده است، چنان‏كه سفاكان و فرومايگان، حيا را ترس و بزدلى، سخاوت را اسراف، و شجاعت را جنون و ديوانگى مى‏دانند[1]».

(ترجمۀ توضیح نهج البلاغه، آیت الله سید محمد شیرازی، ج4، ص394)
- توضیح نهج البلاغه (ابن میثم)
«به يكى از رگهاى بدن اين انسان پاره گوشتى آويخته شده كه شگفت‏ترين عضو بدن اوست، و آن قلب است كه در آن مايه‏هاى حكمت و ضد آن از غير حكمت وجود دارد».

مقصود امام (عليه السلام) از مواد حكمت، فضايل اخلاقى است، زيرا تمام فضايل از شاخه‏هاى حكمتند، و حكمت خود عبارت است از دانستن آنچه بايد انجام داد، و آن شايسته‏ترين مورد در هر زمينه است و همينها ماده‏هاى كمال قلبند، و امام (عليه السلام) به هر يك از اضداد مخالف آن مواد يعنى رذايلى كه ضد فضايلند نيز اشاره فرموده است، كه همان دو طرف افراط و تفريط فضايل مى‏باشند.

(ترجمه‏شرح‏نهج‏البلاغه، ‏ابن‏ميثم، ج‏5، صص501و502)
- توضیح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)
«همانا به رگهاى دل آدمى پاره گوشتى آويخته است، و آن دل است و شگفت‏تر چيزى كه در آن است، اين است كه در آن ماده‏هاست از حكمت و ضدهاى آن».

(جلوه‏تاريخ‏درشرح‏نهج‏البلاغه، ‏ابن‏ابى‏الحديد، ج7، ص322)
- شرح سلونی
«لَقَدْ عُلِّقَ بِنِيَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِيَ أَعْجَبُ مَا فِيهِ وَ ذَلِكَ الْقَلْبُ وَ ذَلِكَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا؛ به رگ‌هاى درونى انسان پاره گوشتى آويخته كه شگرف‌ترين اعضاى درونى او است و آن قلب است كه چيزهايى از حكمت و چيزهايى متفاوت با آن در او وجود دارد».

معنای قلب و اهمیت جایگاه آن

«قلب» به معنای برگرداندن و تغییر دادن چیزی از سویی به سوی دیگر است و به بخشی از گوشت انسان که به صورت معلق قرار دارد نیز «قلب» گفته می‌شود. عبارت «قلب الإنسان» به معنای برگرداندن و منحرف کردن فرد از روش و تفکر اولیه خود به راه و اندیشه‌ای متفاوت است.

در میان آفریده‌های خدای متعال، هیچ پدیده‌ای به شگفتی قلب انسان نیست؛ زیرا جان و حیات آدمی به کارکرد درست آن وابسته است و با توقف آن زندگی پایان می‌یابد. تاکنون علم و صنعت بشر نتوانسته‌اند قلبی حقیقی و زنده را جایگزین این آفریده الهی کنند. افزون بر نقش حیاتی‌اش در بدن، قلب مرکز احساس و عاطفه انسان است؛ شادی و اندوه، محبت و نفرت، آرامش و اضطراب، همگی در قلب تحقق می‌یابند. در حالی‌که عقل بیشتر در عرصۀ استدلال و اندیشه فعالیت دارد، این قلب است که میان حق و باطل تفاوت می‌گذارد. از آنجا که «قلب» در وجود انسان نه تنها مرکز حیات جسمانی، بلکه کانون ادراک، احساس و تشخیص حق از باطل است، می‌توان گفت حقیقت آن فراتر از عضوی مادی بوده و جایگاهی روحانی و معرفتی دارد. این ویژگی دوگانه سبب می‌شود که قلب همواره در معرض تأثیر نیروهای متضاد قرار گیرد؛ همان‌گونه که عقل مسیر شناخت را روشن می‌سازد، قلب میدان آزمون ایمان و ابزار تمایز میان خیر و شر است. از این رو، هنگامی که سخن از تأثیرپذیری قلب و دگرگونی آن به میان می‌آید، در واقع سخن از صحنه‌ای است که در آن اراده انسانی، ایمان و وسوسه با یکدیگر درگیرند. امام صادق علیه‌السلام در این زمینه فرمودند:«إِنَّ لِلْقَلْبِ أُذُنَيْنِ رُوحُ اَلْإِيمَانِ يُسَارُّهُ بِالْخَيْرِ وَ اَلشَّيْطَانُ يُسَارُّهُ بِالشَّرِّ فَأَيُّهُمَا ظَهَرَ عَلَى صَاحِبِهِ غَلَبَهُ؛[2] قلب آدمى داراى دو گوش است روح ايمان در يكى راز گویى بخير و خوبى مي‌كند و شيطان هم دربارۀ شرور و بدى‌ها رازگویى مي‌كند هر يك از اين دو عامل بر ديگرى چيره شد او دل را تصاحب مي‌كند».

معنای «حکمت» ویژگی های قلبِ حکیم

«حکمت» به معنای قرار دادن هر چیزی در جای شایسته خود، معرفت به حقایق هستی و دوری از جهل و خطا است.

چون قلب از حکمت برخوردار گردد، دارای ویژگی‌های زیر می‌شود:

۱. داشتن معرفت بیشتر نسبت به فرد عادی: قلب دارای قوه‌ای است که به درک حقایق عالم دست یابد. این شناخت، ریشه تمام علوم و فضایل است و مسیر هدایت را برای انسان روشن می‌سازد.

۳. تقوا و پرهیزکاری: حکمت به گونه‌ای است که قلب را از پلیدی‌ها و معاصی دور می‌سازد و در مسیر اعمال نیکو و کسب رضایت خدای متعال گرایش می‌دهد.

۴. فضائل اخلاقی: مانند عدل، شجاعت، عفت، صبر و یقین. این صفات، نتیجه عمل کردن قلب بر اساس اندیشه و تشخیص درست هست.

صفات جاهل

قلب جاهل به سوی سقوط، جهالت و گمراهی به واسطة وسوسه‌های شیطانی و هوای نفسانی سوق دارد و قلب را از مسیر صحیح خود منحرف می‌کنند.

علت های آلوده بودن بعضی از قلب‌ها

1. غفلت: اغب افراد تحت تأثیر غفلت و دلبستگی‌های دنیوی، از درک حقایق باز می‌مانند و حق را باطل و باطل را حق می‌بینند.

2. هوی و هوس: تمایلات نفسانی و شهوات غیرمنطقی که مانع از تصمیم‌گیری عاقلانه و حکیمانه می‌شوند و فرد را به سوی گناه و خطا می‌کشانند.

3. رذائل اخلاقی: صفاتی مانند حسادت، کبر، بخل، ریا و عُجب. این رذائل، ضد فضایل حکیمانه هستند و سبب سیاه کردن قلب می‌شوند.

4. کفر و نفاق: اوج ضلالت، زمانی است که فرد، حق را می‌شناسد اما آن را انکار می‌کند یا در پذیرش آن تردید نشان می‌دهد.

دستیابی به قلب حکیم

دستیابی به قلب حکیم آرزوی هر مؤمن است؛ زیرا قلبی که سرچشمه حکمت شود، جایگاه ایمان، آرامش، یقین و معرفت می‌گردد. اما این مقام والا به آسانی حاصل نمی‌شود. نخستین گام در این مسیر، پاک‌سازی درون از آلودگی‌های نفسانی است؛ چنان‌که خدای متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا، وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا؛[3] رستگار آن است که جان خویش را پاک گرداند و زیان‌کار کسی است که آن را آلوده سازد».

قلب حکیم در پرتو تزکیه نفس و یاد خدای متعال زنده می‌ماند، زیرا یاد الهی همان نوری است که ظلمت جهل و غفلت را می‌زداید. همچنان که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الذِّكْرَ جِلَاءً لِلْقُلُوبِ؛[4] خدای سبحان یاد خود را روشنی‌بخش دل‌ها قرار داد». بنابراین هر اندازه که انسان پیوسته در ذکر و یاد باشد، قلبش آماده‌تر برای پذیرش حکمت می‌شود.

نتیجه‌گیری

قلب، نه‌تنها نقطۀ شروع حیات جسمانی بلکه سرچشمۀ حیات روحانی و معرفتی است. قلب، محل ملاقات خیر و شر، ایمان و نفاق، نور و ظلمت است؛ هرگاه به یاد خدای متعال و حکمت الهی روشن گردد، انسان را به قله‌های معرفت، ایمان و آرامش می‌رساند و هنگامی که در غفلت و هوی و هوس فرو رود، او را به اوج جهل و گمراهی می‌کشاند. پس قلب، میدان آزمون انسان است. پاک‌سازی آن از آلودگی‌ها، کلید دستیابی به حکمت و قرب الهی است و جز با تزکیه، عمل صالح، همنشینی با صالحان، تفکر در آیات الهی و تضرع در پیشگاه خدای متعال، قلب به نور حکمت و ایمان نخواهد رسید. چنین قلبی است که انسان را در مسیر صحیح هدایت می‌کند.

واژه‌ شناسی

- اِعجَب
تعجّب کردن.[5]
- عُلِّق
معلق شد.[6]
- بِنِيَاط
رگ حیاتی قلب.[7]
- بَضْعَةٌ
یک قطعه، مراد اینجا قلب است.[8]

واژه کاوی

- اِعجَب (عجب)
«عَجَب‏» مصدر ثلاثی مجرد واژه «اِعجَبوا» و به معنای شگفتى است؛[9] و در لغت دو معنا دارد که یکی از این معانی بر بزرگی و طلب بزرگی برای چیزی دلالت دارد.[10]

«عجب» آن حالتى است كه از بزرگ شمردن يا انكار چيزى بر شخصی عارض مي‌شود.[11]

«عَجِبَ‏ لهُ» یعنی شخصی از دیگری در شگفت شد.[12]

«عَجَب‏» و «تَعَجُّب‏» حالتى است كه در موقع ندانستن و جهل نسبت به چيزى به انسان دست مى‏دهد؛ از این رو بعضى از حکیمان گفته‏اند: «عَجَب» و شگفتى چيزى است كه سبب آن شناخته نشود.[13]

«عَجِيب» یعنی تعجّب آور.[14] به چيزي كه نظير آن معروف نيست، عجيب‏ می‌گويند.[15]

«اِعجاب» یعنی به تعجّب کردن كه گاهى همراه با سرور باشد.[16]«أَعْجَبَ الشي‏ءُ فلاناً» یعنی آن چيز، شخصی را به شگفتى در آورد و شادمان كرد.[17]

«شي‏ء مُعْجِب‏» به معنای چیز نیکویی است.[18]
- قلب
«قلب» به معنای خالص و گزینش شده یک شئ یا به معنای برگرداندن چيزی از سويى به سوي ديگر است.[19]

به قسمتی از گوشت دل انسان که معلق است «قلب» ‌می‌گویند.[20]

«قلب الإنسان» یعنی انسان را از روش و تفکرش به راه و انديشه‏اى ديگر برگرداند.[21]

«انْقِلَاب» به معنی بازگشتن است.[22]

قلبِ انسان به سبب تغيير احوالش «قلب» ناميده شده است.[23]

از واژه «قلب» موارد زیادی در نهج‌البلاغه آمده است.[24]
- الْحِكْمَه (حکم)
«حکم» بازداشتن براى اصلاح است.[25]

«حکمت» معانی مختلفی دلرد:

1. «حکمت» به معنای امری پوشیده و کار­های درهم پیچیده است.[26]

2. «حکمت» به معنای دانشی است[27] که شخص به وسیلۀ آن می­تواند کاری را با دقت و تمرکز بالا انجام دهد[28] و به واسطۀ علم و عقل و حلم خود[29] به حقیقت برسد.[30] و از فساد جلوگیری و كار را محكم انجام دهد.[31]

3. «حِكْمَت» به عدالت[32] در حکم کردن[33] و علم و بردباری بر می­گردد،[34] همچنین به معنای علم پیدا کردن به حقیقتِ[35] برترین چیزها به وسیله برترین علوم[36] و عمل کردن به مقتضای آن­ها است.[37]

4. به قرآن و فقه،[38] اطاعت از خدای متعال، دانستن دین و عمل کردن به آن، فهم و خشیت[39] و اجتناب از گناه، تفکر در امر خدا و پیروی از آن، «حکمت» می­گویند.[40]

«حِكَم» جمع واژه «حِكْمَت»[41] به معنای سخنان مطابق حق است.[42]

«حکیم» یعنی كسی كه كار را از روى تشخيص و مصلحت انجام می­دهد.[43] «رجلٌ حَكِيمٌ» به معنای انسان حکیم عادل است.[44]

تفاوت «حکیم» و «عالم»:

برای واژه «حکیم» سه معنا ذکر شده است:

1. «مُحکِم» یعنی حکم کننده.

2. «مُحکَم» یعنی استوار؛ مانند آیه «فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ؛ در آن شب هر امرى بر اساس حكمت (الهى) تدبیر و جدا مى‏گردد».[45] زمانی که خدای متعال به این صفت توصیف شود، منظور صفت فعل خدا است.

3. «حکیم» یعنی کسی که «عالم» به احکام امور است که گزیده­تر از صفت «عالم» بودن می­باشد و در صورت توصیف خدای متعال به این صفت، «حکیم» جزء صفات ذات خدا است.[46]

نکته‌ها و پیام‌ها

1. قلبی که نه‌تنها یک جسم نیست؛ بلکه وجودی از بشر است که معدن همۀ حکمت‌ها و غیره است. (الْقَلْبُ مَوَادَّ مِنَ الْحِكْمَةِ)

راهکارهایی از نهج البلاغه برای بهبود زندگی اجتماعی

الف) راهکارهایی برای ورودی قلب:

1. خواندن قرآن کریم و تأمل در آیات آفرینش: اندیشیدن درباره نشانه‌های الهی و عظمت خدای متعال، قلب را از تعلقات دنیوی آزاد ساخته و به سوی حقیقت سوق می‌دهد که موجب استقرار یقین در وجود انسان می‌گردد. خدای متعال در قرآن کریم مکرر انسان را به تفکر و تعقل فراخوانده است تا به این وسیله، نشانه‌های حق را پیدا کنند. قلبی که اهل تأمل و شناخت نشانه‌های قدرت و رحمت پروردگار باشد، هر روز به نور حکمتی روشن می‌شود.

2. خواندن مطالب معرفتی: احادیث شریف رسول اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) و ائمه طاهرین (علیهم‌السلام)، از راه‌های بالا بردن حکمت به شمار می‌آیند. تدبر در احادیث، که همراه با تفکر عمیق همراه با حضور کامل قلبی است، به تدریج جهل را کاسته و فرد را حکیم می‌کند.

3. تعامل با افراد حکیم: همنشینی و معاشرت با عالمان موجب بالا بردن حکمت در قلوب می‌گردد. همان‌گونه که آینه در مجاورت نور، روشنی می‌یابد، قلب انسان نیز در پرتو معاشرت با بندگان صالح، نورانی می‌شود. کلام و رفتار آن‌ها، نشان از حقیقت دارد و هرکه در کنار آنان بنشیند، از علم و حکمت‌شان بهرمند می‌گردد.

4. عمل به علم و دانسته‌ها: علمی که به عمل نرسد، چون چراغی است که نوری نمی‌دهند.

5. تفکر و تدبر در آیات الهی و نشانه‌های هستی نیز زمینۀ رشد حکمت در قلب را فراهم می‌کند.

6. تضرع، دعا و توسل به خدای متعال: یکی از اساسی‌ترین راه برای رسیدن به قلب حکیم دعا و توسل است. زیرا تمامی اسباب ظاهری در برابر اراده الهی محدود هستند و جز با کمک او، تبدیل قلب حکیم نمی‌شود.



ب) راهکارهای تزکیه‌ای قلب:

۱. مجاهدت عملی و ترک محرمات: بزرگ‌ترین عامل جهل، انجام گناه است. گناه مانند سمی است که با ورود به قلب، حکمت را در آن کاهش می‌دهد؛ لذا ترک محرمات به منزلۀ پیشگیری از ورود این سم به قلب تلقی می‌شود.

۲. مراقبت مستمر: توجه همیشگی نسبت به تحولات درونی قلب و تشخیص به‌موقع وسوسه‌های لحظه‌ای، شرط موفقیت در تزکیۀ قلب است.

[1]- البته ممكن است منظور از اضداد آن باشد كه در كنار هر حكمتى صفتى منفى پديد آيد كه موجب تغيير آن از فضيلت به رذيله مى‏گردد. مثلاً در كنار شجاعت، تهوّر و در كنار اميد، طمع و... پديد مى‏آيد. اين معنا، با فاء ترتيب كه در فإن سنح آمده، مناسب‏تر است.

[2]- بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد۶۷، ص۵۳.

[3]- شمس، آیۀ9و10.

[4]- نهج‌البلاغه، خطبۀ208.

[5]- قاموس قرآن،ج‏4، ص292.

[6]- نهج البلاغه، ترجمۀ روان با شرح واژگان، ابالفضل بهرام پور، ص702.

[7]- نهج البلاغه، ترجمۀ روان با شرح واژگان، ابالفضل بهرام پور، ص702.

[8]- نهج البلاغه، ترجمۀ روان با شرح واژگان، ابالفضل بهرام پور، ص702.

[9]- فرهنگ ابجدی، ص600.

[10]- معجم المقاييس اللغه، ج‏4، ص243.

[11]- قاموس قرآن،ج‏4، ص292.

[12]- فرهنگ ابجدى، ص600. 

[13]- مفردات الفاظ قرآن، ص547.

[14]- قاموس قرآن،ج‏4، ص293.

[15]- قاموس قرآن،ج‏4، ص292.

[16]- قاموس قرآن،ج‏4، ص292.

[17]- فرهنگ ابجدی، ص 95.

[18]- کتاب العین، ج1، ص235.

[19]- معجم المقاييس اللغة، ج‏5، ص17.   

[20]- كتاب العين، ج‏5، ص170.

[21]- مفردات ألفاظ القرآن، ص681.

[22]- مجمع البحرين، ج‏2، ص147.

[23]- مفردات ألفاظ القرآن، ص681.

[24]- نهج‌البلاغه، ج2، ص297.

[25]- مفردات ألفاظ القرآن، ص248.   

[26]- نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص711.

[27]- معجم المقاييس اللغة،ج‏2، ص91.   

[28]- کلیدگشایش نهج­البلاغه، ص193.

[29]- كتاب العين، ج‏3، ص66.  

[30]- مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص528.

[31]- قاموس قرآن، ج‏2، ص163.

[32]- كتاب العين، ج‏3، ص66.

[33]- تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏16، ص161.

[34]- كتاب العين، ج‏3، ص66.

[35]- تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏16، ص161.

[36]- مجمع البحرين، ج‏6، ص47.

[37]- تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏16، ص161.

[38]- مجمع البحرين، ج‏6، ص45.

[39]- «خَشْيَة» به معنای بيمى است كه با تعظيم و بزرگداشت چيزى همراه است و بيشتر اين حالت از راه علم و آگاهى نسبت به چيزى كه از آن خشيت و بيم هست حاصل مى‏شود. (ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص604)

[40]- تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏16، ص161. 

[41]- مجمع البحرين، ج‏6، ص47.

[42]- فرهنگ ابجدى، ص339.   

[43]- قاموس قرآن، ج‏2، ص164.

[44]- لسان العرب، ج‏12، ص143.

[45]- دخان، آیه4.

[46]- الفروق في اللغة، ص89.

اضف تعليق